خداحافظ رفیق - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 11:56
و من! تکه های از او را دوست داشتم ! که هیچ کس قادر به دیدن آنها نبود .. ------------------------------------------------------------------------------------------- عزیزانمان یکبار میمیرند و ما بازماندگان روزی هزار بار از دلتنگیشان، از خاطراتشان، از تمام حرف های نگفته ای که جا ماند ، جان میکنیم. بعد ...
خداحافظ رفیق.. - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 15:02
و من!تکه های از او را دوست داشتم !که هیچ کسقادر بهدیدن آنها نبود ..-------------------------------------------------------------------------------------------عزیزانمان یکبار میمیرند و ما بازماندگان روزی هزار بار از دلتنگیشان، از خاطراتشان، از تمام حرف های نگفته ای که جا ماند ، جان میکنیم.بعد از دو س...
- تاریخ: 1401/10/13 ساعت: 20:33
ما تنهایمبه این دلیل که فکر میکنیم حقیقت در انحصار ماست ، شاید فروشنده  دست فروشی با دستهای پینه بسته با صورتی منتظر، چیزی راجع به جهان و عشق می فهمد که من و ما با دستهای پُر و سَری رو به آسمان حتی نمی توانیم تصورش را کنیم. کاش آدمها هر هفته کنار هم جمع می شدند و درباره اینکه "چی رو نمی دونیم؟" حرف ...
شط رنج - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 11:20
هجده سالم که بود ، مجبور بودم کسی رو از فکرم فراموش کنم اما بلد نبودمکی یادمون داده بود ؟ نشد ...شب ها تا صبح گریه میکردم و زندگی انگار مفهومش را از دست داده بود ، آدمها پر از کلمات نامفهوم بودن.جمله های قشنگ زرد روانشناختی و امید به زندگی که...«روزی ماهم از پس اینمسیر طولانی برمیآییمروزی که سختی ها...
من از فرجام این علاقه یک سویه می ترسم - تاریخ: 1399/10/25 ساعت: 0:27
پانزده سالم تمام نشده بود که اولین حقوقم را گرفتم پنجاه هزارتومان همان موقع هم پولی نبود. من ذوقزدهاش بودم اما.خواهرم می گفت با داشتههای اندکت شادی،خوشبحالت....هنوز همانم...حالا هم بلدم با داشته
دیوار اعتماد مرا موریانه خورد... - تاریخ: 1399/10/25 ساعت: 0:27
همیشه که نمی شود خود آدم بیاید اینجا بنویسد، نوشتن هم دل و دماغ می خواهد ، نمیخواهد؟ خانم ایران درودی در سالهای پیری زندگیش می نویسد: نخستین بار كه عشق به سراغم آمد ادعای مالكیت جهان را كردم و همه
مرا در آغوشت ، از همه دنیا پنهان کن ... - تاریخ: 1399/10/25 ساعت: 0:27
روزهای که از بی خوابی شب را به روز می رسانم اسمش را گذاشته ام :صبحهای بیم و امید.بیم ، از نگاههای پرتمنای تو که هی محکم میخورد به درهای بستهی این اتاق لعنتی و برمیگردد، از این موج سهمگین و سمج ک
رفاقت بَلدی میخواد.. . - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:36
کی میدونه وقتی عصبانیی چی آرومت میکنه....فقط من میدونم که باید دستتو بگیــرم وهیـچی نگم...سکوتِ مطلق....تا آروم بشی و توچشمام نگاه کنی و بگی"نداشتمت چه غلطی میکردم؟"آخه من قربونِ اون عسلیایِ شیرینت ب
آغوش - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:36
در یوگا حرکتی هست به نام "آغوش"قانونش اینطور است که باید برای چند دقیقه خودت را سفت و محکم در آغوش بگیری، فکرت را از همه چیز خالی کنی و فقط روی خودت تمرکز داشته باشی.راستش خیلی وقت ها فکر میکنم اگر ای
روزهای بی جواب.. . - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:32
یک روزهای هم نباید منتظر کسی بمانی ، باید این دوستت دارم ِ لعنتی را خودت به خودت بگویی.. . کتاب بخوانی، موسیقی گوش بدی، فیلم ببینی، برای خودت ناز کنی ، به خودت بگویی ای جان، پیاده روهای سرد و خیس شبه
دلتنک که باشی.. . - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:32
بعید نیست یکی از همین روزهای تابستانبا چمدانی به خانهام بیاییبگویی آمدهام که بمانم و من خیال کنم خوشبختی خود را به دیوارهای خانه کوچکم آویخته استبعید نیست مرا در آغوش بکشیدوستم بداری و من مردی باشمکه تمام سالهای بعددر عکسهای رنگ پریدهمان دستهای تو را دور خود حلقه کرده است و لبخند میزند.طور دیگری هم ...
یک عاشقانه ساده - تاریخ: 1398/5/6 ساعت: 23:32
هوا گرم شده. یک آفتاب گرم و طاقت بر تابستان . صبح ها که بی خواب می شوم مسیر خانه تا اداره را پیاده می روم ساعت شش بیدار میشوم. هوا هنوز بیشتر سمت تاریک گرگ و میش است ، این مدت تنها چیزی که یادم را
گریه سهم دل تنگ .. . - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:52
خوب گفتن دارد، تا کی بریزم توی خودم و بغضم را ربط بدهم به هرچی غیر از آنچه هر روز بزرگ ترش می کند؟من دلم برای مادرم می سوزد. از اینکه ماه ها ست که ندیدمش ، چه چیز بدتر از ترحم برای مادر؟ زنی که زمانی
دردهای هست.. . - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 21:52
هر وقت دلم هوایش را می کند بهش زنگ می زنم .. . تلفنش بوق می زند ...بوق می زند ... بوق می زند....وقتی جواب نمی دهد با خودم فکر می کنم یا خواب است یا اطرافش شلوغ و کلی سرش گرم کار است .الان چند ماه ی م
اعتراف میکنم - تاریخ: 1397/11/2 ساعت: 0:04
چه کاری جز نگرانی.. . وقتی بی جواب می مانم ، بی خبر از تو می شوم شروع میکنم به خود زنی، مهم نیست مقصر کی باشد ، همه چیز را سر خودم خراب می کنم ، از چیزهای پیش پا افتاده گوشه نشینی و سکوت گرفته تا
خوب نیستم، بد نیستم ، نیستم .. . - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 15:03
بعضی وقت ها توی خواب بدنم خواب می رود و یکهو احساس میکنم قسمتی از بدنم را ندارم ، دست یا پا بیشتر، از خواب می پرم و نگاه می کنم به اندامی که هست اما تکان نمی خورد،انگار نیست و کمی طول می کشد که بیاید
لبِ خاموش نمودارِ دلِ پُر سخن است! - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 4:56
بالاخره ماجرای من و دندان هم تمام شد و الان در زُباله دانی تاریخ است... دندان عقل بود و مَنٓٓه کُولی به دندان عقل چکار، کاری از من برای نگه داشتنش بر نیامد ، هر چند شروع کار است وکشیدن سه تای بقیه اش ماند برای دوشنبه... جایش حسابی درد می کند ، نه به اندازه جای خالی گوشه دل... آدمی است دیگر ، دوست دا
از گذشته.. . - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 4:56
از گذشته.. . پدر یک ساعت قدیمی از اینها که نیاز به باتری نداشت و با تکان دادنش کار می کرد داشت از این قدیمی ها ، اغراق نکنم پدر هروقت که خواسته نصیحتم کند یکی از مثال هایی که همیشه می زند ماجرای خریدن این ساعت سکو پنج قدیمی بدون باتریش هست ، میگفت پسر جان برای داشتن چیزی تلاش کن و همیشه قدر داشته ه