و من! تکه های از او را دوست داشتم ! که هیچ کس قادر به دیدن آنها نبود .. ------------------------------------------------------------------------------------------- عزیزانمان یکبار میمیرند و ما بازماندگان روزی هزار بار از دلتنگیشان، از خاطراتشان، از تمام حرف های نگفته ای که جا ماند ، جان میکنیم. بعد از دو سال امده ام اینجا ، حالا D این وبلاگ ۴۵۶ روز است که دیگر در این دنیا نیست و من مانده ام با روزی هزار بار جان کندن ، روزی هزار بار مردن..
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
بعید نیست یکی از همین روزهای تابستان
با چمدانی به خانهام بیایی
بگویی آمدهام که بمانم و من خیال کنم خوشبختی خود را به دیوارهای خانه کوچکم آویخته است
بعید نیست مرا در آغوش بکشی
دوستم بداری و من مردی باشم
که تمام سالهای بعد
در عکسهای رنگ پریدهمان دستهای تو را دور خود حلقه کرده است و لبخند میزند.
طور دیگری هم میشود مثلن در را ببندی و بروی
و در تمام سالهای بعد
بی آن که عکسی دونفره از من به یادگار داشته باشی مرا به خاطر بیاوری...
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور