هجده سالم که بود ، مجبور بودم کسی رو از فکرم فراموش کنم اما
بلد نبودم
کی یادمون داده بود ؟
نشد ...
شب ها تا صبح گریه میکردم و زندگی انگار مفهومش را از دست داده بود ، آدمها پر از کلمات نامفهوم بودن.
جمله های قشنگ زرد روانشناختی و امید به زندگی که...
«روزی ماهم از پس اینمسیر طولانی برمیآییم
روزی که سختی های راه تمام میشود
روزی که غم جرات بالا رفتن از سر و کولمان را نخواهد داشت
روزی که هوای ابری و غروب روزهای تعطیل دلت را نمیلرزاند
روزی که بعد از رفتن مهمان های مورد علاقه ات خلوت بودن خانه دیگر برایت دلگیر جلوه نخواهد کرد.
روزی که از پس تمام 1 های زندگی و ملالت های دنیا به خانه ی آخر صفحه بازی میرسی
خانه ی آخری که به تو می آموزد
چطور ضعیف ترین مهره بازی میتواند روزی به ارزشمندترین مهره ی همان بازی تبدیل شود...»
اما بزارید امشب حرفای نامفهوم نزنم
تو هیچ وقت از پس این مسیر بر نمی آیی و به حال این روزهای که داشتی نمی خندی ،
تو قشنگ دیگه این روزها معنی آهنگ های غمگین رو می فهمی ،
راحت تو تنهایی زیر گریه میزنی و تازه معنی بی قراری رو می فهمی . شبها تا خود صبح در سرمای زمستان پیاده راه می روی و اشک های یخ زده ات را حس می کنی...تازه می فهمی همه لحظه های که با تو بوده و به خیالت خاص بوده ، همه یه عادت تکراری بوده
میخوام بگم که...
یک طرف تمام خاطرات روزهای خواستن جلوی چشمت هست، طرف دیگر (حقیقتی) که زورش از تمام آنها بیشتر است.. .ما آدمها يه ذهن لعنتی هم داريم كه قادره هرچند وقت یکبار با يه تلنگر كوچيك، درست زمانی که خيالمون راحته كه بلاخره فراموش کردیم، همه ی گذشته رو با وضوح هرچه بيشتر برامون زنده كنه! شاید واسه همینه وقتی مي شنويم يكي مبتلا به آلزايمر شده، توی ذهنمون بی رحمانه واژه ی سه حرفی "مرگ " تداعي ميشه. انگار ما آدمها زنده ایم که فراموش نکنیم! بجنگیم، رها كنيم، ببخشیم، عادت کنیم، از نو بسازیم... اما فراموش نكنيم.. .
از یه جای هم دیگه گریه نمی کنی ، فریاد می زنی ، فریاد بی صدا ، فریاد بی صدا محصول آن لحظاتی است که حَقی ، به نحوی یا توسط کسی ناحق می شه.. .
برچسب:
نویسنده: آدرین حسینپور